گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

نمیدونم چرا بابا جدیدا خیلی دلش پیش منه. تو این هفته ۲بار با فاصله کم باهام تماس گرفت و هر بار گفت فقط میخواستم صداتو بشنوم.  جمعه قبلی با مامان پیشم بودن. دوباره واسه فردا پیشنهاد داده بریم پیش رها. عجیبه برام. اینطوری نبود هیچوقت. نمیدونم چه اتفاقی افتاده و یکم نگرانم!

من حین و بعد از لیزر:

حین: خدایا گوه خوردم. دیگه این غلطو تکرار نمیکنم

بعد: اوف چه دافی شدم خدا پدر مادر مخترع لیزرو بیامرزه

عمیقا دلم میخواد حس الانمو بنویسم ولی اصلا تو یه کلمه نمیگنجه.

نفرت

انزجار

عصبانیت

حس نرم کردن صورت یه نفر

حس سکسی که من غالب باشم و هندلش کنم و اونجوری که خودم دلم میخواد از طرفم استفاده کنم

یکم هم چاشنی یه رقص تند رو قاطیش کنین

عجب ترشی هفت بیجاری شد


+ همینطوری به خوندن اون وبلاگ ادامه بدم امشب یکیو میکشم.

بوی خوش موهای تمیز یکم خیس :))

با آدمایی که خیلی منطقی رفتار میکنن وارد هیچ نوع ارتباطی نشین. اینا خیلی راحت بهتون لگد میزنن و اصلا هم اذیت نمیشن.