گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

واسه این ۲_۳ روز تعطیلات مهمون دعوت کردم، غروب رسید پیشم. داشتیم راجب مسائل خاک بر سری حرف میزدیم، یادم افتاد یه چیزایی از رابطه قبلی دارم هنوز. رفتم آوردم دیدم همچین چیزای بدیم نیستن. حقیقتا یه عدد آلت تناسلی مردانه(البته همراه با بدن) بعضی وقتا تو زندگیم کمه از جمله امشب

یه سری کارا هستن که خیلی دوست دارم تجربه کنم. حالا ایشالله با پارتنر جدید امتحانشون میکنم D:

میدونین چی عجیبه؟ اینکه وقتی اولین بار با کسی احوال پرسی میکنین، نمیدونین ۲ سال بعد قراره با ضربات چاقو به طور عمدی کشته بشه.

بعضی از مریضا رو دلم میخواد محکممم بغل کنم از بس که دوست داشتنی ان.

یه هفتست واسه جمع آوری دیتای یه مقاله جدید، صبح تا ظهر میام مطب یه متخصصی که از مریضا سوال بپرسم. یعنی اینقدری که تو این یه هفته راجع به داروها و دوزاشون و اینا اطلاعات بدست آوردم، تو کل این ۴سال تو دانشگاه یه دهمشم به ما یاد ندادن.

الان تو یه لحظه ای از زندگیمم که حس میکنم همه چی خیلی غریبه و منم غریبه ام. دلم آدم آشنا میخواد.