گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

مملکت یه جوری شده که آدم اصلا روش نمیشه خوشحال باشه یا خوشحالیشو با بقیه شیر کنه. یه چند روز تعطیلات وسط خردادو از چند هفته پیش با یه جمعی از دوستام هماهنگ کردیم که یه جا رو رزرو کنیم یه سفر کوتاه بریم. البته جایی که میریم به من خیلی نزدیکه و حس سفر نمیده بهم. بیشتر مثل ییلاق رفتنه واسم. همه چی هم اوکی کردیم و جمعه میریم ولی واقعا اوضاع یه طوریه که هم زیاد دل و دماغ خوش و بش کردن ندارم، هم اصلا خجالت میکشم از خودم و بقیه. الانم میان تو گروه درمورد سفر گپ میزنن اصلا حال همراهی کردن ندارم. خدا کنه تا آخر هفته یکم از این مود بگذرم یا همین سفر کوتاه حالمو عوض کنه.

تو ایران احتمال اینکه بمیری خیلی بیشتر از اینه که زنده بمونی!

کاش بزرگ نمیشدم.

یادم رفته بود اینکه بابام منو برسونه کلاس و بعد که کلاسم تموم شد بیام بیرون ببینم منتظرم ایستاده، چه مزه ای داره :))

دلم میخواد موچی رو امتحان کنم ولی این پیجای کوفتی فقط مال تهرانن

صدای خر و پف میاد