فکر کن یکی بخواد قربون صدقت بره بهت بگه: تو قابلمه/کَبک/مرغ/شپش منی!
تو اون لحظه چه حسی بهت دست میده؟ فرانسویا از همه این تشبیها به عنوان "عشق من" استفاده میکنن :)
البته از کلمات عشق/عزیز/آهو/جوجه/ملکه هم استفاده میکنن.
دستگاه گوارش من نمیخواد از کرونا بهبود پیدا کنه :/
اولش چند روز اسید معده داشت منو میکشت، الانم چند روزه که روده م داره منو میگاد. فکر کنم آخرش اینقد الکترولیت از دست بدم که تشنج کنم و خشک شم.
خب جشن فارغ التحصیلی هم اومد و رفت. یادگاری قشنگی شد برامون.
روز قبل جشن هم از این طرف دانشگاه به اون طرف دانشگاه دویدیم که از هزار نفر امضا بگیریم و شنبه که برم کارت دانشجوییمو تحویل بدم، رسما فارغ التحصیل حساب میشم. بالاخره یه مقطع تموم شد و یه قدم به مهاجرت نزدیک تر شدم. از هفته بعد میفتم دنبال دانشنامه ببینم کی آماده میشم. امیدوارم به موقع واسه ترجمه برسه. چندتا توصیه نامه هم باید بنویسم بدم استادا امضا کنن. و دیگه همه تمرکزمو بذارم رو مقاله ها و زبان و تقویت ریزه کاری های دیگه. آخ که اگه همه چی به موقع پیش بره و ریجکت نشم..
امروز داشتم عکسا و فیلمای جشنو میدیدم، دلم گرفت. دوستای خیلی خوبی دارم اینجا و دور شدن ازشون سخته واقعا. هنوز فرصت هست البته ولی میدونم وقت زیادی نمونده تا خداحافظی. اصلا نمیخوام به اون لحظه فکر کنم.
حالا این وسط از بس این طرف و اون طرف رفتم بخاطر کارام که بعد جشن از پا افتادم. 2 روز تب و لرز داشتم و اصلا انرژی نداشتم و هی خوابیدم و بیدار شدم و دوباره خوابیدم. این وسط فقط به زور خودمو کشوندم داروخونه که دارو بگیرم و نمیرم
مامان و بابامم برخلاف میل من پا شدن اومدن یه سر بهم زدن برام غذا آوردن. نمیدونم چرا اینطوری منو لوس میکنن. نمی اومدن هم من از پس خودم برمیودم ولی مامان اینجا کار داشت و اونو بهانه کرد که بیان یه سر بزنن. نگران بودم خودشون مریض شن ولی دیگه کوتاه موندن و با ماسک و رعایت فاصله و پنجره های باز خلاصه گذشت. ولی کلا همون 2 روز شد. بعدش یهو انگار همه چی تموم شد. فقط یکم معدم سنگینه که ممکنه از عوارض دارو باشه که اونم دیگه نیاز نیست بخورم. یهو از وضعیتی که حس میکردم قراره یه کرونای ناجور باشه، افتادم تو وضعیت سلامتی! حالا امیدوارم روزای بعدی هم همینطور باشه و علائم جدیدی نده که زودترم بتونم از قرنطینه دربیام و به کارام برسم. از طرفی یکی از دوستام یکی دو هفته دیگه میره و میخوام تا فرصت هست ببینمش. اصلا نمیتونم این روزای آخر تو خونه تک و تنها بند شم. همش دلم میخواد کنار دوستام باشم. مریضی بد موقعی بود واقعا.
عجب هواییم شده. خننننک.. اصلا آدم باورش نمیشه تو مرداده. حالا تا من بتونم از خونه دربیام هوا دوباره گرم میشه :/
ولی در مجموع زندگی این حوالی قشنگه و اگه وسط همین روزا زندگی متوقف میشد شاید من چندان هم ناراضی نبودم :)
چقدر وقته که ننوشتم!!!
میومدم و سر میزدما ولی نشد بنویسم.
اصلا از آخرین پستم تا الان چه چیزایی پیش اومده؟
خب در ارتباط با پست قبلی باید بگم که رفتم موهامو کوتاه کردم. دقیقا 2 ساعت زیر دست آرایشگر بودم تا قشنگ کوتاه بشه و عمیقا از نتیجه راضیم. هر کی بهم رسید گفت تو اصلا چرا موهاتو بلند میکنی؟!
مورد بعدی اینکه آخرین امتحان دوره کارشناسیمو دادم و مونده فقط عکسای فارغ التحصیلی رو بگیریم و کارشناسی بره پی کارش. هم یه حس آسودگی داره هم غم انگیزه. دور شدن از دوستام دلگیرم میکنه. حالا من تا آخر تابستون همینجا هستم احتمالا و به 2تا از بچه ها نزدیکم ولی بقیه میرن که میرن.
از جشن فارغ التحصیلی نگم که دانشگاه دهنمونو سرویس کرد و آخرشم هیچی به هیچی. یه برنامه خشک و خالی قراره داشته باشیم. من فقط به عکسام کنار دوستام که یادگاری برام میمونه دلخوشم. اتفاقا همین فردا هم باز باید برم دانشگاه پیگیری کنم. فقط همه چی اوکی شه و به خیر و خوشی تموم شه من یه نفس راحت بکشم.
جریان زندگی این روزا خوبه نسبتا. فقط ریزه کاری واسه انجام دادن زیاد دارم و همزمان باید چند جای مختلف تمرکز کنم و کارامو یادم میره. سعی میکنم تو زمان حال باشم و زیاد به آینده فکر نکنم. چون در غیر این صورت دچار overthinking میشم و مغزم و روانم با هم منفجر میشن. به هر مرحله که میرسم براش تصمیم میگیرم و قدم برمیدارم. زیادم سعی نمیکنم فکر کنم دقیقا چه زمانی باید تو چه مرحله ای باشم و تا کی فلان چیز تموم میشه و کی باید فلان کارو بکنم و ... میذارم زمانش برسه انجامش بدم.
تو این لحظه هم ذهنم درگیر کاری که واسه یکی از مقاله هام باید انجام بدم و برنامه فارغ التحصیلی که باید پیگیریش بشم و یه مقاله جدید که دارم بالا پایین میکنم قبولش کنم یا نه و یه سری کارای مهاجرت و دوری و دلتنگی دوستامه. یه سری ریزه کاری دیگه هم قطعا وجود داره که من الان فراموششون کردم
تو این مدت هم تا دلتون بخواد تولد رفتم. آخریشم همین دیشب بود. یکی هم واسه هفته بعد دعوت شدم که دیگه حقیقتا وقت نمیکنم برم. چون باید بخاطرش برگردم شهر خودم و حالا حالا ها برنامه ای واسه برگشتن ندارم.
آها راستی رفتم چکاپ دندون و به جناب دندون پزشک گفتم دندونام داره زرد میشه چی کارش کنم؟ گفت بیا بلیچینگ کن. در حال حاضر با یه قالب آماده و مواد بلیچینگ که یه هفتست تحویل گرفتم ولی هنوز وقت نکردم شروع کنم به استفاده، در خدمت شما هستم.
این وسط مسطا یه 2-3 روزم رفتیم تهران به اتفاق خونواده. آخرین باری که از مازندران و گلستان اونور تر رفتم 1 سال پیش همین تهران بود. ولی دیگه آخر این تابستون یه سفر درست حسابی میریم یه وری. پوسیدم والا.
دیگه چی کار کردم؟ فکر کنم همینا بود. شبیه گزارش کار شد این پست
یه گزارش کار شلخته پلخته. دیگه ببخشین به بزرگی خودتون
فعلا