گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

خیلی دلم میخواد همه چیو با جزئیات اینجا بگم ولی اگه بخوام از دیروز تا امروزو بنویسم پستم طومار میشه.

تا الان همه چی خوب بوده. فرانسویا مهربون بودن. خیلی برای کمک کردن داوطلبن. حالا مطمئنا بدی هایی هم دارن که من در طول زمان متوجه میشم.

کارام هم خوب پیش رفته تا اینجا. واقعا اینقد تو همین دو روز با ایرانی های مهربون و درستی آشنا شدم که جایی برای گله نمیمونه. تو هواپیما با یه پدر و مادر آشنا شدم که میومدن دخترشونو ببینن که تقریبا همسن و سال منه. خیلی هوامو داشتن و اگه نبودن خیلی سختتر راهمو تو فرودگاه پاریس پیدا میکردم. وقتی از هم جدا شدیم استرس گرفته بودم که تنهام ولی بازم فرانسویا خیلی کمکم کردن. بعدشم که رسیدم شهر محل تحصیلم(دانشگاه من تو پاریس نیست)، اونجا هم همون دوستمون که واسه کارای اپلای و ویزا کمکم کرده بود اومد دنبالم با 2تا ایرانی دیگه. این 2تا خیلی از من و این پسره بزرگترن. از اونایین که 20-30 ساله اینجان. ماه بودن واقعا. 4تایی رفتیم رستوران و بعدشم منو رسوندن خوابگاه و وقتی مطمئن شدن همه چی مرتبه رفتن. کلا از این آدمایین که به بچه های تازه وارد کمک میکنن که جا بیفتن. واقعا اینجور آدما غنیمتن. اصلا نمیدونم اگه تنهای تنها بودم باید چطوری از پسش برمیومدم. همین الانشم راحت نیست. چه برسه به اینکه کسی رو هم اینجا نداشتم. خلاصه اگه مهاجرت میکنین برین جایی که کسیو دارین.

در حال حاضر مشکلم اینه که آب گرم ندارم برم دوش بگیرم از دیروز که رسیدم هنوز منتظرم آبگرمکن اوکی شه. اگه خدا بخواد و الان دیگه آبو گرم کنه میخوام برم یه حموم درست و حسابی کنم. پوسیدم تو کثیفی.

یک عدد رها در وسط مملکت فرانسه هستم

امروز بعدازظهر فرانسه ام :))

همه دارن سعی میکنن امشب بهم دلگرمی بدن. خیلی قشنگن :))

خب دیگه یواش یواش دارم رفتنی میشم. از وقتی ویزا اومد تا همین الان، اصلا نفهمیدم چطوری گذشت. یهو همه چی شلوغ شد. تکمیل کردن وسایل و  جمع و جور کردنشون و هماهنگ کردن با دوستام واسه خداحافظی و انجام دادن کارای اداری باقی مونده و... این وسط هم  هیییی فامیلا اومدن و رفتن و دیوانم کردن. خونمون یه جوری شده بود که انگار عیده. از بس هر روز منتظر مهمون بودیم و باید پذیرایی میکردیم. خداروشکر که تموم شد.

فعلا مشکل اینه که سیستم حمل و نقل عمومی فرانسه رفته تو اعتصاب. کلا فرانسویا اعتصاب خیلی دوست دارن انگار. حتی یادمه یکی از درسای کتاب زبانم درمورد اعتصاب بود و اینکه چه لغات و اصطلاحاتی داره. در این حد اعتصاب اونجا مهمه!

خلاصه الان قطارها تق و لق شدن و یکی در میون کنسل میشن. ممکنه قطاری که قراره منو از پاریس ببره شهر محل زندگیم کنسل شه و تو پاریس رو هوا بمونم. باز خوبه از قبل خبر میدن و اگه کنسل شه و جایگزین براش پیدا نکنم احتمالا پروازمو عقب میندازم. ولی خب نمیدونم میتونم پول بلیط هواپیما رو پس بگیرم یا نه. فکر کنم دیر میشه دیگه. خلاصه که تا شب قبل پرواز باید منتظر بشینم ببینم چه اتفاقی میفته.

تو این مدت بین همه کارها و استرسایی که بود، خداحافظی کردن از دوستام و شهر دانشگاهی با اختلاف سخت ترین چیزی بود که تجربه کردم. واقعا تو هر لحظش حس میکردم دارن یه چیزی رو از وجودم میکَّنن (با تاکید بر شدت تشدید). نمیتونم تصور کنم خداحافظی کردن از خوانوادم قراره چقدر سخت تر باشه.

کاش زودتر این چند روز باقی مونده هم بگذره و پرواز و قطار و همه چی تموم شه و یه جا ثابت شم که بتونم یه نفس راحت بکشم.