گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

اولین جشن سال نوی میلادی رو تجربه کردم و ۳تا دوستم پیدا کردم. یادتونه گفتم شب اول اون پسر آشنامون با ۲تا ایرانی دیگه اومدن دنبالم؟ امشب یکی از اون ایرانیا که از این به بعد بهش میگم عمو، من و ۲تا دانشجوی دیگه و اون پسر آشنامونو دعوت کرد همه با هم بریم بیرون. اون ۲تا دانشجو ۲تا دخترن هم سن و سال خودم که ترم پیش اومدن فرانسه و خیلی مهربونن. کلی دور هم گفتیم و خندیدیم.

عمو خیلی آدم باحالیه. فرش فروشی داره. از سال ۵۷ اومده فرانسه. از اون آدماست که کلی خاطره واسه تعریف کردن دارن و کلی دوست و رفیق دارن و خیلی دوست داشتنین. از اوناست که من خیلی دوست داشتم یکی ازش تو زندگیم داشته باشم. حالا حتما یه بار میرم فرش فروشیشو از نزدیک میبینم و بهش سر میزنم. اینقد امشب خاطره های جالب تعریف کرد که نفهمیدیم این چند ساعت چطوری گذشت. 

دوست سومی هم که پیدا کردم دختر همون خونواده ایه که تو فرودگاه کمکم کرده بودن. البته اون یه شهر دیگست ولی خب شهرش با من فقط ۱ ساعت و نیم فاصله داره. سر فرصت هماهنگ میکنم ببینمش. اونم خیلی با محبت بود. خلاصه همه اینجا خیلی مهربونن و میخوان کمکم کنن.

قبل رفتن حالم اصلا خوب نبود. با چشمای پف کرده از گریه رفتم و با لب خندون برگشتم. خیلی خوشحالم دوست پیدا کردم. تنهایی تو کشور غریب واقعا سخته.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

از صبح تا حالا درگیرم که اینجا باید چطوری لباس بشورم. بلد نیستم با دستگاهای اینا کار کنم و بیشتر لباسامم کثیف شدن. امروزم آخرین روز ساله و همه جا تعطیله و مسئولای خوابگاه نیستن. بماند که اگه باشن هم متوجه نمیشم چی میگن از بس تند تند حرف میزنن.

من دارم داخل اتاقم با جوراب و شلوار و لباس آستین بلند و سوییشرت میگردم. بعد همین الان یکیو دیدم داشت تو خیابون با شلوارک ورزش میکرد. کز خوردم :/

یعنی یه روز منم اینقد به این سرما عادت میکنم؟

پسره زنگ زده میگه مشکلی ندارین؟ میگم نه فقط از ماکروفر میترسم.

خدایی چرا بهش اینو گفتم؟ :/