گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

الان تنها چیزی که اصلا دلم نمیخواد ببینم آدمیزاده. ولی متاسفانه مجبورم برم دانشگاه.

In my shoes, just to see
What it's like to be me
I'll be you, let's trade shoes
Just to see what it'd be like to
Feel your pain, you feel mine
Go inside each other's minds
Just to see what we find
Look at shit through each other's eyes

الان عمیقا خالیم

خالی از همه چی

اونقد خالی که اگه همینجا همه چی تموم شه برام مهم نیست

تنها و تهی

دیشب خواب دیدم عیدو ایرانم. حالا واقعا علاقه ای به دید و بازدیدای عید ندارم و خوشحالم که مجبور نیستم یه عده رو ببینم ولی تو خوابم کنار خونوادم بود و به دوستام زنگ زدم یهو خبر اومدنمو دادم و اینا قشنگ بود.

سلام بر آنان که در ما چیزی را دوست داشتند، که خودمان آن را ندیدیم و دوست نداشتیم.