گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

فکر کنم برای اووولین بار تو خوابگاه تنها شدم. همه رفتن بیرون و من واسه خودم رو تخت نشتم چای میخورم و کتاب میخونم. عااالیه

خب واسه دومین بار امتحان رانندگی دادم و قبول شدم :))

از استرس خودم و بقیه رو خل کردم ولی بالاخره تموم شد رفت. ۲_۳ ماه دیگه گواهی نامه به دستم میرسه. امیدوارم بتونم نهایت بهره رو از این گواهی نامه تو دوران دانشجویی برده و حاااال کنم

امشب باید برگردم خوابگاه و فردا دوباره دانشگاه شروع میشه.

راستش یکم دلم تنگ شده ولی کلا دوست ندارم برگردم

کی حوصله شلوغی خوابگاهو داره آخه؟ اون دانشگاه مسخره رو بگو! پوووف

خب برگشتم خونه و نرسیده مامانم هر چی این چند روز خوش گذشتو از چشمم درآورد. اصلا کار این زن همینه. فقططط صبر و دعا برای زودتر مستقل شدن به شیوه ای غیر از ازدواج!

بازم مسائل زندگی من وسط خونه های مردم

بازم

بازم

بازم

بازم

بازم



من هیچیم به این زندگی و این آدما نمیخوره. چرا باید وسط زندگی خودم اینقدر غریبه باشم؟



+ بهش میگم چرا اون‌مسئله رو گفتی؟ تو روم نگاه میکنه و میخنده. انگار که از زجر من لذت میبره! چقدر یه موجود میتونه نفرت انگیز باشه..