گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

واقعا چرا بعضی استادا اینقد پرحرف و چرت و پرت گو هستن؟!

یه ربعه داره زر میزنه. خب اگه نمیخوای درس بدی ولمون کن بریم هزارتا کار داریم.

کلاسای امسال یکی از یکی کسل کننده تره. بیایم یا نیایم فرق خاصی نداره. خب چرا ما رو میکشونین دانشگاه؟!

و قسم به رفاقت های زنانه

بعد از ماه ها بالاخره بلاگ اسکای برگشت. خوشحالم دوباره میتونم اینجا بنویسم.

سال اول مستر تموم شد و با نتیجه خوبی هم تموم شد. تعطیلات تابستونو اومدم پیش دوست پسرم و همین الان الان که دارم مینویسم دلم میخواد جمع کنم برگردم خونه خودم. احساس میکنم دیگه این رابطه رو نمیخوام. فردا هم قراره دوستاش بیان اینجا، برای خواب هم بمونن. من حتی حوصله خودشم ندارم، چه برسه به دوستاش. اگه این رابطه تموم شه، حالا حالاها سینگل میمونم و از زندگیم لذت میبرم. داره میشه ۳ سال که با همیم و احساس میکنم از جونم خورد این رابطه. فعلا مشاور گرفتم ببینم باید چی کار کنم با زندگیم.

ترم سخت نه، وحشتناکی بود. تا لحظه آخر پاشو تا جایی که تونست رو خرخرم فشار داد ولی خب مثل همیشه من زنده موندم. کلا موجود زنده بمونی ام. دارم میرم ترکیه که بابا و خواهرمو ببینم. مامانم نیست. عجیبه، نه؟ من هنوز نتونستم هضم کنم که مامانم دیگه نیست. اینقد شرایطم وحشتناک بود که فقط تمرکزم رو زنده موندن بود تا این ترم تموم شه و تموم هم شد ولی داغونم کرد. الانم تو جاده فهمیدم پاسپورتمو جا گذاشتم و فردا باید برگردم پاسمو بردارم. البته پرواز چند روز دیگست خداروشکر. گفتم مثلا قبلش برم پیش یار یکم با دل راحت کنار هم باشیم که خب گند خورد بهش. فردا باید بیفتیم تو جاده واسه پاسپورت. البته من عاشق جاده ام. اگه با یار باشه که چه بهتر ولی اعصابم خورد شد که پاسو جا گذاشتم. اگه رهای چند سال پیش بود امکان نداشت همچین چیز مهمی رو یادش بره. مهاجرت و بعدش مستر و رفتن مامان خیلی داغونم کرده. مغزم دیگه مثل قبل کار نمیکنه. حواسم هزار جا باید باشه و بدنم همش تو وضعیت آماده باشه. از بس مداوم تو استرسم که هر لحظه بدنم منتظره یه اتفاق بدی بیفته. فکر نکنم دیگه هیچوقت از این حجم فشار و استرس ریکاوری بشم. بعضی آسیب ها با آدم میمونه.

دارم فکر میکنم ترکیه با بابا و خواهرک بدون مامان قراره چطوری باشه؟ بخضوص اولش. من از رفتن مامان تا الان هیچکسیو از نزدیک ندیدم. دیدار اول خیلی سخته. حس میکنم داغ آدم تازه میشه. گرچه داغ ما که تازه هست. فقط برای من خیلی گنگه. حس میکنم وقتی بابا رو بدون مامان ببینم تازه میفهمم چه اتفاقی افتاده. میترسم.