گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

واقعا باورم نمیشه چطور هر مرحله از زندگیم که جلو میره به مرحله قبلی غبطه میخورم که زندگیم اون موقع آروم تر بود!

من دارم اشتباه جلو میرم یا واقعا زندگی این شکلیه؟ :/

کلا قراره تا تهش این از بین رفتن آرامش روند تصاعدی داشته باشه؟ وات د فاک؟!

امروز بهم خبر دادن پنجشنبه مصاحبه دارم. این چند روز باقی مونده باید خودمو آماده کنم و مدارک و همه چی رو چک کنم و آماده داشته باشم و فرم پر کنم و کارای این مدلی. کارای من تا اینجا خوب پیش رفته. با همه استرس ها و دوندگی ها و مشکلات ناگهانی بازم تقریبا به موقع کارام جلو رفته و امیدوارم از اینجا به بعد هم همینطور باشه. هنوز برای مصاحبه استرس ندارم. حالا نزدیک تر بشه شاید مضطرب بشم. ولی واقعیت اینه که این روزا استرس های بزرگتر از مهاجرت بوجود اومده. این نقطه ای که الان خودمو بهش رسوندم تا همین چند ماه پیش آرزوم بود. چقدر استرس کشیدم و دویدم تا به موقع به اینجا برسم و رسیدم. ولی اگه بگم خوشحالم، واقعا دروغ گفتم. البته حقم این بود خوشحال باشم که دارم تلاش میکنم و خوب پیش میرم ولی مثل خیلی از حقوق دیگه اینم ازم دزدیدن.

یه زمانی بود که فکر میکردم مهاجرت منو خوشحال میکنه. میدونستم همیشه قراره یه چیزایی تو زندگیم کم باشه ولی حس میکردم بازم  اگه مهاجرت کنم خوشحال ترم. امروز که ایمیل دادن بهم وقت مصاحبه دادن فهمیدم خوشحالی برای من دیگه به مهاجرت کردن ارتباطی نداره. فهمیدم  از این به بعد مهاجرت هم بیشتر از اینکه خوشی باشه غمه ولی موندن تو ایرانی که به این شکل اداره میشه از اونم غم انگیز تره. پس خوشحالی کجاست؟ تو ایران آزاد.

گرچه که غول اصلی ویزاست و خبر خوش واقعی برای کسی که 4 ساله هدفش و برنامش مهاجرته، گرفتن ویزاست و معلوم نیست برای من اتفاق بیفته یا نه ولی حس میکنم با این شرایط این خبرم قرار نیست اونطور که قبلا تصورش میکردم خوشحالم کنه. 

با همه اینا ناامید نیستم ولی حقیقتا خسته ام.

بین تمام اتفاقاتی که در جریانه اگه فقط یه چیز خوب نصیب من شده باشه، اون اینه که فهمیدم بین ما ایرانی ها چقدر آدم حسابی زیاده. چه بین اون هایی که معروفن یا نخبه ان، چه بین همین آدمای عادی زندگی روزمره. برای من خیلی حس خوبی داشت و امیدوارکنندست.

قمریمون حالش خوب شد و امروز پر زد رفت :))

یه قمری ۲_۳ روزه که تو حیاطمونه و نمیتونه پرواز کنه. بال هاش انگار سالمن ولی پاش میلنگه. فکر کنم شکسته :( من میترسم خیلی بهش نزدیک شم ولی مامانم گرفتش گذاشتش تو یه جعبه و واسش آب و دونه ریخت. میخوایم ببریمش پیش دامپزشک ببینه چشه این حیوونکی ولی تا به جعبش نزدیک میشیم میترسه شروع میکنه بال بال زدن و ما رو هم میترسونه. کاش آروم بگیره بتونیم ببریمش.