گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

گاه نوشت های یک «گم شده»

Bienvenue dans ma réalité

دیروز که رفتم واسه مهمونی لباس از تو چمدون بردارم چشمم افتاد به دسته گلی که واسم فرستاده بود. برداشتمش و سر راه انداختمش دور. هیچ حسی نداشتم. نه خوشحال، نه ناراحت. خنثی ام کاملا. حرف هایی که بالاخره گفت اینقد ناامیدکننده و زننده بود برام که هر حسی که وجود داشتو از بین برد (چه علاقه چه نفرت). تابستون که به کات کردن و نبودنش فکر میکردم، لحظه ای فکر نمیکردم اینقد خوب و اینقد زود با همه چی کنار بیام. زندگی همیشه غافلگیرکنندست و یه وقتایی این غافلگیری به نفع آدم تموم میشه. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد