فردا قراره با خواهرم برم شهر دانشگاهی. هفته آخر شهریوره و دلش میخواد استراحت کنه و خیلی وقته میگه میخوام باهات بیام خونت با هم باشیم. دیگه این هفته بهترین فرصته. آخر هفته هم مامان و بابا میرن تهران. هی دارم فکر میکنم چطوری از این تایم که مامان بابا هم دورن استفاده بهینه کنم؟
اگه خواهرم نبود که قطعا برنامه میکردم با یکی از دوستام ولی چون هست، نمیشه. البته خواهر پایه ای دارما یعنی میدونم دهنش قرصه ولی نمیخوام یه هفته داره میاد پیشم خوشیشو خراب کنم و معذبش کنم. خودمم دوست ندارم مثلا جلوش سیگار بکشم و باقی داستانا.
به هر حال دارم میرم و متاسفانه کارآموزی هم از شنبه شروع میشه و اصلااااا تو مودش نیستم. ولی خب دوستامو میبینم و بابت این خیلی خوشحالم.
+ فکر کنم اولین بار در زندگیمه که برای شروع سال تحصیلی خوشحال نیستم. یار سابق یه توانایی خاصی در کور کردن ذوق من داشت. آدمی به شدت منطقی که به همه چیز به صورت برد و باخت نگاه میکرد. طبیعتا متوجه شدین که کارآموزی تو لیست باختش قرار داشت. منم این اواخر تو لیست باختش بودم. واقعا خداروشکر :)