دیروز که رفتم واسه مهمونی لباس از تو چمدون بردارم چشمم افتاد به دسته گلی که واسم فرستاده بود. برداشتمش و سر راه انداختمش دور. هیچ حسی نداشتم. نه خوشحال، نه ناراحت. خنثی ام کاملا. حرف هایی که بالاخره گفت اینقد ناامیدکننده و زننده بود برام که هر حسی که وجود داشتو از بین برد (چه علاقه چه نفرت). تابستون که به کات کردن و نبودنش فکر میکردم، لحظه ای فکر نمیکردم اینقد خوب و اینقد زود با همه چی کنار بیام. زندگی همیشه غافلگیرکنندست و یه وقتایی این غافلگیری به نفع آدم تموم میشه.
دارم دنبال گوشی میگردم. فعلا از 4تا مدل خوشم اومده ولی یکیشونو بیشتر از بقیه دوست دارم. حالا بازم با هم مقایسه کنم ببینم چی میشه.
چقدر مسخرست که این مدلای اخیر هندزفری نمیخوره. یه خرج ایرپاد هم میندازه رو دست آدم.